نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
askar hakim

     

 

 سلام دوستان نهايت عزيز!

   از پيام های شيرين همهء شما دوستان چشمانم روشن شد.  اميدوارم هميشه اينجا را با قدوم مبارک تان رنگين سازيد.

   مدتها آرزو داشتم تا خلق های ايران، افغانستان و تاجيکستان که وحدت و يگانگی فرهنگی دارند، با همديگر بدون هيچ ممانعتی رابطهء مستقيم داشته باشند.

   امروز تا حدی اين آرزويم به کرسی نشسته است و قلبا تمنا دارم تا اين مهم لباس وحدت به تن کند.

   اکنون شعری که بيست سال قبل سروده بودم و اين آرزويم را به نمايش می گذاشت را در صحيفه می گذارم.

                                                      با محبت

 

                         برگ -  پيوند

 نهال سبز ارمان ها

تو هر صبحی شراب ناب شبنم را

به جام برگ های سبز می نوشی

که سر خوش در هوای عشق می جنبی

به نرمی در سمای عشق می جنبی

 

درين جا يادی از تفت بيابان نيست

به جز عطر نفس های خيابان نيست

به روی شاخه هايت مرغکان زنگولهء صبح اند

که جان را در بدن بيدار می سازند

خبر از صبح عشقی يار می سازند

 

ولی من چون درخت يکه و تنهاستم در دشت

چه می دانم شراب شبنم و گلبانگ مرغان را

و ابری را که بالای چمن ها می شود گريان

که تنها صر صر اينجا می کشد ناله

و خاک از ريشه هايم می کشد تا می کند عريان

 

غبار نيلی شب ها بپيچاند مرا در خويش

قبای سبز برگم را بسوزد تفس تابستان

و در ريگ روان جز ريز کوچاکوچ گردان نيست

درين دوزخ که پا در خاک سوزد بال در افلاک

تواند گر به يادت سبز ماند کيست يا خود چيست

 

کنون من ريشه هايم را به دست خود کنم از قعر

و با آن خاک خود در آرمان خاک پيوندی

کشانم خويش را از بحر و بر سوی زمين تو

که گردم همنشين تو

 

وگر امروز وقت ريشه پيوندی ما رفته

به شاخ جان من برگ رخ خود را بده پيوند

که شايد شاخه و برگی بگيرد اندرين آزار

و سبزد از تن من شاخه های تو

و رويد شاخسار تازهء عشق از تن خونشار

 

لینک
شنبه، 4 تیر، 1384 -

     

           سلام دوستان نهايت گرانقدر و عزيز!

من هم از امکانات پيرشين بلاگ استفاده نموده صحيفه ای برای اشعارم به همکاری هارون راعون باز کردم.

اميد وارم از نظرات مفيد تان مرا بهره مند سازيد.

اين هم يک غزل:

 

     بيا که بيا

رسد شميم بهار از هوا بيا که بيا

ز آب جوی نوايد نوا بيا که بيا

سرود سبز چمن آيهء محبت توست

که آيد از لب برگش صلا بيا که بيا

نهم چو گوش فرا بر غريو سينهء خويش

به غير اين ننيوشم صدا بيا که بيا

دلم به نسبت آفاق چيست يک ذره

که خيزد از همه عالم ندا بيا که بيا

اگر چه کمترم از خاک زير پايهء عرش

زمين شود تهء پايم سما بيا که بيا

بنی بشر زخدا هر چه التجا دارد

من از خدا کنمت التجا بيا که بيا

به جای جان نتواني که جا شوی به تنم

به وقت دادن جان خدا بيا که بيا

نه باشدم چو نباشی، رضای جان دادن

شوم به دادن جان تا رضا بيا که بيا

ز اصل موهبت خويش تا نشان يابم

ز بی نشان چو نشان خدا بيا که بيا

 

لینک
دوشنبه، 12 اردیبهشت، 1384 -